دریافت خبرنامه نوروز


سياسي - بين‌الملل - اقتصادي - اجتماعي - حقوق بشر - زنان - دانشجويي - هنري - ورزشي - فناوري اطلاعات - انتخابات - مصاحبه - مراسم‌ها - بازتاب‌ها - جبهه مشاركت - بيانيه‌هاي جبهه مشاركت - دبيركل جبهه مشاركت

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ |نظر دهید |»


11 شهریور 88

فراخوان: خاطره نويسي پشت ديوار اوين

روزها و شب هاي ماه مبارك رمضان را در حالي سپري مي كنیم كه شهادت جمع زيادي از هم وطنانمان در وقايع تلخ اخير و حبس بي سابقه ي تعداد زيادي از بهترين دوستان و همراهان صديق ملت و انقلاب در زندان ها، حس و حالي ديگرگونه به دل هاي مومنان روزه دار كه دل در گرو آرمان هاي بزرگ انقلاب و پيشرفت و آزادي ايران عزيز دارند بخشيده است.

در اين بين ياد و خاطره اسراي سرفراز و حق طلبي كه در اوين به سر مي برند بيش از پيش در اذهان زنده شده و در گفت و گوهاي دوستانه نقل محافل است.
پايگاه خبري نوروز در اين ايام گرانقدر و با هدف زنده نگه داشتن ياد ياران در بند و آرمان هاي بلندشان در صدد است طرحي را با عنوان (خاطره نويسي پشت ديوار اوين) برگزار نمايد. بدين منظور از همه مخاطبان عزيزي كه خاطره ي قابل ذكري از هريك از اسراي آزادي خواه و حق جوي پس از 22 خرداد دارند درخواست مي نمايد تا با ارسال خاطرات خود در اين طرح مشاركت نمايند. اين خاطرات به نوبت و بر اساس محتوا و در صورت تمايل به نام فرد ارسال كننده در پايگاه خبري نوروز انتشار مي يابد تا شايد اين گونه وظيفه اي كوچك در قبال آن عزيزان ادا شود.

لطفا مطالب خود را به آدرس norooznews.ir@gmail.com ارسال نمایید و در موضوع نامه حتما ذکر بفرمایید مربوط به فراخوان خاطره نویسی پشت دیوار اوین.


نظرات

مستانه ایرانی :

این قصه تمام نمی شود
داری دم به دم در من فرو میریزی . دم به دم . من انگار ساعت شنی کوچکی هستم ، که تا می آیم فکر کنم ،این بار ،آخرین بار است ، وارونه میشوم و دوباره تو دم به دم در من فرو میریزی .
هر ذره که از گلوگاه شیشه ای ام می گذرد ،انگار پاره ی آتشی ست که از جگر آتش گرفته ام جدا می شود و یک راست می رود توی قلب پر از آتشم می نشیند... و من این " درد عمیق " و " رنج اصیل " را ناگزیرم که تنها به تو بگویم . تنها به تو . آخر تو همه جا هستی ، همه جا . انگار من از تو به چشمهایم میرسم و دوباره به چشمهایم بر می گردم... گفته بودم که این قصه تمام نمی شود . گفته بودم که " حکایت دایره باقی ست "... ـــ دایره ، این کاملترین شکل هندسی ، مثل هاله ی نور ، بالای سر مریم مقدس ... ـــ
وقتی قدم در راه بی بازگشت آزادی نهادیم ،گوشم جز زمزمه ی دلبرانه ی رهایی نمی شنید و چشمهایم جز تجلی نور در ظلمت نمی دید. وقتی پشت سرش ایستادیم تا حرکتمان را آرام دنبال کنیم ،من به تو گفتم : از ظن خودم یارت شده ام . تو را در همه ی لحظه های سبز فردا می بینم اما جرات نداشتم بسان تو عینک خاکستری چشمانم را بردارم. . شاید تاب دیدن این همه بی پردگی ها را نداشتم. من ناموس عریانی را رعایت کرده بودم . نگو که قبول نداری ! نگو که ندیدی !حالا تو می خواهی واقعیت ها را برایم عریان کنی ؟! برهنه ؟! بی پوشش ؟! نمی دانم چرا فکر کردی که من تاب می آورم ؟! کجای حرفهای نگفته ام به تو ثابت کرد که استحقاق زجری را که به وجودم ارزانی داشته ای ، دارم ؟! کجای نگاهم ،خلوص نقش بسته بود که تصمیم گرفتی به پاس گوشهای زمزمه شنیده ام ، تصویر قبرهای بی نشان را نشانم دهی و بگویی به هنگام خاک کردن خواهرانم«یا زهرا» می گفته اند. نشانم دهی و بگویی سعیده را برای انکه خدار ا به بزرگی یاد می کرد سوزانده اند. نشانم دهی و بگویی ...نشانم دهی و بخوانی...نشانم دهی و بگریی.....
نمی دانم این زخم کاری را کٍی مرهم می گذاری و کٍی سرم را روی دامنت می گیری و لالایی بلند و دلنشینت را برایم می خوانی و میگویی :" دیگر تمام شد . نترس . تاوان همه ی عاشقی ات پرداخت شد!!!!"
مقابلت می نشینم. در این غروب بی پیرایه . یک قدمی دیوارهای سربه فلک کشیده ای که به تازگی نام"بازداشتگاه اوین" برآن نهاده اند. با آن تابلوی آبی تازه رنگ شده و سربازانی که لباس سبز پوشیده اند و دهان شما را نگاهبانند. تو روزه ات را با چه باز میکنی؟ نمی دانم؟ اصلا مهم نیست. می خواهم امروز، خودم و "تو" تنها باشیم.
دوستی گفته بود :" از تو ،جز تو نخواهم . حتی اگر کرم کوچکی هستم ،بهتر است ،شبتاب باشم و از تو نور بخواهم که تو نوری و قدرت " و من تا آمدم بگویم : تو را شکر که از چاله ی مصیبت نا فهمی به یمن نور آگاهی ، در آمدم ، مرا انداختی توی چاه عمیق عشق به آزادی و من که ترسیده بودم و لذت می بردم ، از تو، یکی از هزاران آینه ات را خواستم و یا چراغی که نشانم دهد چگونه میشود در مرکز رنجهای عالم بایستی و وجودت سرشار از لذت باشد ؟!!! چگونه میشود دلت آرام بگیرد وقتی " همیشه جایت را روی طوفان انداخته اند ،لب پرتگاه "؟!!!و تو با " دانایی مرموزی نگاهم کردی " و گفتی :"چه دانی تو ای بنده ، کار خدایی ؟"
خدایا ، پس آنهمه اختیار که به من دادی ، چه شد ؟ گاهی دستم به اشتباه به چیزی می خورد و می شکند . قبول . اما ، مگر یادت نیست ؟! من به زمین آمدم چون فرشته ی سر به هوایی بودم و مجازات فرشته های سر به هوا این است که آدم شوند . که زجر بکشند و آدم شوند . من داشتم آدم میشدم . اما تو عاشقم کردی و آدمی که بخواهد آدم بماند و عشق را تاب بیاورد ، باید خیلی ... .
حالا سخت است که باور کنم " خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر ، از دست دادن " تا من به روزهای رفته آویخته ام ، دنیا کوچک است و نازیبا و می بینی که بی روزی ، روزگار هر روزه ی من است . دیگر هیچ روزی اندازه ی من نیست ... هیچ روزی ... هیچ ... .
من دوباره کوچک میشوم . خرد میشوم . ذره ذره و نادیدنی . میشوم اندازه ی کوچکترین نقطه در بیکران تو ... رنج جا نشدن در روزها را به جان میخرم . رنج آدم بودن را حتی ، تنها برای اینکه عاشق بمانم . تنها برای اینکه دلم برای مزمزه کردن ترس و لذت توأمان ، تنگ میشود . تنها برای اینکه میدانم اگر عاشق نباشم ، آدم نمیشوم . تنها برای اینکه ...
میشوم اندازه ی کوچکترین نقطه در بیکران تو و کیست که نداند " نقطه سر آغاز هر خطی ست "!

 

بسيجي :

درود بر شما
هر اقدامي كه باعث زنده نگهداشتن ياد شهدا وعزيزان در بند شود خير است انشاالله
لاكن شايسته است ماهيت اين فراخوان عمومي تر باشد. مثلا شاخه هاي هنري را هم شامل شود
ضمنا به شكل گسترده تري اطلاع رساني فرماييد.
بدرود

 

IRANI :

طرح بسیار خوبی است اگر کلی تر باشد بهتر است
اگر بسیج بهشت هم بود من یکی اومدم بیرون

 

زهرا :

به نظر من هم این فراخوان رو به همه حوزه های هنری گسترش بدید.

 

فرم ارسال نظرات


+ قابل توجه نظردهندگان محترم

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ | نظر دهید | بازگشت به بالای صفحه |»

اخبار و تحليل‌هاي ارائه شده در پايگاه اطلاع رساني نوروز مواضع جبهه مشاركت ايران اسلامي نيست و مواضع اين حزب از طريق بيانيه‌ها، اطلاعيه‌ها و مصاحبه‌هاي دبيركل انتشار مي‌يابد