
" سئوالات هم متمرکز بود روی ترور :« از ترور نخست وزیر چه اطلاعی داری ؟ با بخارایی چه ارتباطی دارید؟ با عراقی چه
روابطی دارید ؟» طبعا اظهار بی اطلاعی می کردم .
یک سئوال از این قبیل می کردند . پس از جواب من شروع می کردند به زدن ؛ گاهی می خواباندند روی تخت وپاها را می بستند به تخت و شلاق می زدند ؛ پدرسوخته ها خیلی سخت شلاق می زدند .
یکی از بازجوها آن شب ، خودش را رحیمی معرفی می کرد و دیگری رحمانی ، این ها اسن مستعار بود . در سال 54 که باز مرا گرفتند ، همان شخص از من بازجویی کرد و در این موقع رئیس کمیته بود و برای اینکه مرا بترساند گفت در آن شب من تو را بازجویی می کردم . معروف است که او دانشجوی حقوق است که در دانشکده برای ساواک برای ساواک کار می کرده است . بعد از اینکه شناخته شده بود و دانشجویان اورا زده بودند ، رسما در ساواک استخدام شده ....
شلاق و شکنجه ، همراه بود با فحاشی و اهانت . مقداری که می زدند ، یکی می گفت نزنید ، حالا می گوید . در مواردی هم خودم می گفتم ؛ مجددا شروع می شد . باز قانع نمی شدند و دوباره ... گاهی مرا به دیوار می چسباندند و چاقو را می گذاشتند زیر گلو و می گفتند سر می بریم . زیر گلویم زخم شده بود . یک بار برای اهانت مرا لخت کردند.
برای نماز خواندن اجازه گرفتم و به زحمت توانستم نماز بخوانم . مرتبا تاکید بر عجله در خواندن نماز می کردند.
تا حدود چهار بعد از نیمه شب ، این وضع ادامه داشت . شلاق گوشت ها را برده بود و به استخوان رسیده بود ، قسمتی از استخوان هم شکسته بود . بعد از بازجویی – چند روز بعد – مرا با چشم بسته و لباس مبدل به بیمارستانی نظامی در چهار راه حسن آباد بردند و عکس برداری کردند . معلوم شد استخوان شکسته است و معالجه کردند . ضمن بازجویی دو سه بار هم از بالا - شاید نصیری یا دیگران – تلفن می کردند و از نتیجه بازجویی می پرسیدند . اینها می گفتند هیچ نمی گوید ...نزدیک ساعت چهار بعد از نصف شب بود که من از حال رفته بودم . وقتی قلم را به دستم می دادند ، نمی توانستم بنویسم . اگرآن کاغذها پیدا شود – که بعید می دانم – آثارخون و کج نوشتن و...در آن هست .
بعد مرا کشاندند به طرف سلول . کسانی که شلاق خورده باشند می دانند که کف پا چه جوری می شود : موقع راه رفتن ، آدم خیال می کند که ده ، بیست سانت بلند تر از زمین است ، مثل اینکه چیزی به پا چسبیده باشد . حالا یادم نیست که فاصله اتاق باز جویی تا سلول را با پای خودم آمدم یا با برانکارد ...
امکان خواب هم که نبود ، نه به پشت ، نه به رو و نه به پهلو . قبل از اینکه به خود بیایم دوباره آمدند و مرا بردند . حالا برای من اصلا امکان راه رفتن نبود . گفتند باید بیایی . این هم شگردی بود برای شکستن مقاومت . یک ساعت یا کمتر طول کشیده بود ، که تازه بدن سرد شده بود و شروع احساس درد . دوباره بردند همان اتاق بازجویی و دوباره فحاسی و مشت و لگد و ... "(کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی ، دوران مبارزه ،صص 207 الی 210).
بازخوانی این خاطره که مربوط به زمان پس ازتبعید امام خمینی به ترکیه و ترور حسنعلی منصور نخست وزیراست در اینروزها چه موضوعی را به ذهن متبادر می کند ؟ آیا آنچه اینروزها از زبان و قلم بازداشت شدگان معترض به نتیجه انتخابات ( البته آنها که جان سالم بدر برده اند !) گفته و نوشته می شود غیر از همین هاست ؟ آیا آنانی که این بلاها را بر سر منتقدان و مخالفان رژیم شاه می آوردند هدفی جز حفظ و بقای آن رژیم داشتند ؟ اما سرانجام آن رژیم چه شد؟ و آخروعاقبت این بازجویان و شکنجه گران چه شد ؟ و چرا عاملان اینگونه عملکردها در شرایط کنونی به سرانجام اعمالشان فکر نمی کنند؟ و در نمی یابند که چه ضربات هولناکی به باورهای دینی مردم و جمهوری اسلامی می دهند ؟ و اینکه عاقبتشان چه می شود ؟ ظاهرا اینها از یاد برده اند که مردم ایران برای رهایی از شراین ظلم ها و جنایت ها و ستم ها بود که بندای عدالت طلبانه و آزادیخواهانه امام خمینی لبیک گفتند و انقلاب کردند و... و قطعا این مردم دیگر باره هرگز تسلیم ظلم و ستم و جنایت ذیل هرنام و عنوانی نخواهند شد.
