دریافت خبرنامه نوروز


سياسي - بين‌الملل - اقتصادي - اجتماعي - حقوق بشر - زنان - دانشجويي - هنري - ورزشي - فناوري اطلاعات - انتخابات - مصاحبه - مراسم‌ها - بازتاب‌ها - جبهه مشاركت - بيانيه‌هاي جبهه مشاركت - دبيركل جبهه مشاركت

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ |نظر دهید |»


22 تیر 88

گزارشی از 25 روز دربدری مادر صلح ، پروین (آمنه خاتون) فهیمی:
چشمانت را باز کن سهراب، مادر به عکس تو زل زده است


چه زود بزرگ شدی سهراب!

در این 25 روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود

چند سال بزرگ شدی ؟

پزشک قانونی تشخیص داده است که در 19 سالگی

در آلبوم 25 ساله ها بگذارندت،

چون در 25 خرداد تیر خورده بودی.

چشمانت را باز کن سهراب!

مادر به عکس تو زل زده است

عکس ها را ورق می زند. به عمرش این همه عکس جنازه ندیده است. جنازه های سرد. جنازه های بی نام. به عمرش تا به این حد به جنازه ها زل نزده است. و حالا مجبور است زل بزند. زل بزند به صورت هایی با چشمان بسته. صورت هایی جوان. صورت هایی زخمی . صورت هایی رنجور ولی آرام. از چند صورت گذشته است؟ می شمارد چند ده تا صورت می گذرد...

چشمانش بسته است؛ اما شکستگی خط ابرویش، ته ریشی که از کناره آنکادر شده ریش تازه رسته اش بیرون زده. بینی خوش فرمش. سیبیل نازک و کم پشتش که بر لبان زیبا و ساکتش خوابیده… چشمانت را باز کن سهراب!

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش...

25 خرداد ، قطره ای بودند در دریایی از مردم. سهراب تا هفته پیش سراپا سبز بود. در زنجیره انسانی تجریش تا راه آهن، در راهپیمایی نیمه شب از صدا و سیما تا ونک، در راهپیمایی موج سبز از انقلاب تا آزادی. چشمان سهراب باز بود. تللوی نوار سبزی که به پیشانی اش بسته و شال سبزی که به گردن آویخته تو شیشه های عینکش منعکس میشد و رنگ چشمانش را عسلی کرده بود. ولی 25 خرداد زمان تبلیغات به سر آمده بود. روز اعتراض بود. تی شرت ساده مشکی، شلوار لی و کفش کتانی. همه خانواده آمده بودند پا به پای همدیگر از جمالزاده به رودخانه ملت پیوستند. پروین کند راه می رفت یارای پا به پا بودن با جوانی سهراب را نداشت. سی سال پیش این مسیر را چابک تر راهور بود. در این سالها چابکی اش را فدای برومندی پسرانش کرده بود و ته تغاری آنها که از سهراب نامیدش که به نازکی سرونازی بود.

پروین ضجه می زند. رو به دوستان عزیز از دست داده خود می کند. سوالی دارد:

به من بگویید شما چه جوری تحمل کردید؟ به من بگویید! من این عرضه را ندارم که تحمل کنم. به من بگویید چکار کنم؟ به من بگویید!

سهراب مادر را به برادر می سپارد با دوستانش چابک تر است. این تجربه را همه مادران این روزها دارند. تجربه آنکه پسران تاب کندی آنها را نمی اورند. به آزادی می رسند، تظاهرات مسالمت آمیز تمام شده است. سهراب در جمعیت حل شده است شاید به خانه رفته است. به خانه می روند. ساعت 8 می شود. سهراب نمی اید. خبر دهان به دهان نقل می شود، در آزادی تیراندازی شده است. همه خانواده بسیج می شوند. اول بیمارستان ها. با امداد اورژانس تماس می گیرند. نام تعدادی بیمارستان را می دهند که امداد زخمی ها را به آنجا برده است. بیمارستان فیاض بخش یک فوتی داشته است. سهراب نبود. می گویند جوانی بوده به نام حسام حنیفه بود. شناسایی شده بود. می روند بیمارستان امام خمینی ، بیمارستان شریعتی، فیروزگر، پیامبر، رسول اکرم و... سهراب هیچ کجا نبود. امداد می گوید مردم هم زخمی ها را خودشان به بیمارستان ها برده اند، بگردید! می گردند.

دیگر نوبت کلانتری ها است. کلانتری آزادی ( شهرک آپادانا)، کلانتری یافت آباد (شهرک ولیعصر) ، نواب و ... گفتند بروند پلیس امنیت. می روند خیابان پاستور. می گویند: بروید فردا بیایید. فردا می شود و رفتن ها ادامه پیدا می کند. پلیس 110 می گوید در لیست بازداشتی های ما نیست، بروید نزدیکترین کلانتری اعلام مفقودی کنید. می روند کلانتری 135. اعلام می کنند. پرونده مفقودی تشکیل می شود. موبایل سهراب همراهش بود. تا صبح زنگ که می زدند آن صدای یخ ماشینی می گفت در دسترس نیست و از صبح ساعت 8 صدا می گوید تلفن همراه خاموش می باشد. شماره موبایل را می دهند و شماره شناسایی موبایل را. اهالی کلانتری می گویند با این مدرک هرجا باشد شناسایی می شود. چهارشنبه می شود. می روند آگاهی مرکز در خیابان شاپور. 25 خانواده همراه آنان آنجا هستند. تنها 5 تا از خانواده ها از سرنوشت گمشده شان با خبر می شوند. دستگیر شده اند. مابقی هاج و واج می مانند. کسی می گوید بروید اوین. بروید دادگاه انقلاب.

از فردای آن روز به خیل آوارگان بین دادگاه انقلاب و زندان اوین می پیوندند. نام سهراب در هیچ لیستی نیست. نه در لیست اعلام شده در زندان اوین و نه در لیستی که به دیوار دادگاه انقلاب زده اند. پروین تنها نیست. تعداد خانواده هایی که وضعیت او را دارند خود یک لیست سوا است. پروین صبح ها در دادگاه انقلاب دنبال نشانه ای از پسرش می گردد و بعد از ظهرها عکس سهراب به دست جلوی در اوین می ایستد و عکس را به هر آزاد شده ای نشان می دهد: پسرم است سهراب اعرابی . او را دیده اید؟ چند نفر حتم دارند که او را دیده اند.

خانواده به این اکتفا نمی کند. به قزل حصار سر می زنند به شورآباد، خبری نیست. در آگاهی شاپور هم کسی جوابگو نیست. مسولان نیستند. ماموریتند. شنبه هفته بعد می شود. تلفن می زنند مسولان به سرکار بازگشته اند. به شاپور می روند. آگاهی مرکز تشخیص هویت. سهراب اعرابی 19 ساله. از آلبوم 15تا 20 سال و 20تا 25 ساله ها 7 یا 8 تایی عکس نشانشان می دهند. سهراب بین آنها نیست. پس اوین است. خدا را شکر! پروین هر روز رفتن به دادگاه انقلاب و زندان اوین را ترجیح می دهد.

سهراب کنکور دارد. چهارشنبه قبل از کنکور اعلام می کنند هر کسی کنکوری دارد مدارکش را بیاورد بچه شان را با کفالت آزاد کنیم. پروین ضجه نمی زند. می خواهد بگوید. می خواهد شرح سرگردانی های خودش را شرح دهد. پس دیگر ضجه نمی زند، حرف می زند، می گوید:

همان چهارشنبه در جلوی زندان اوین مدارک کسانی که تو لیست خودشان بود گرفته بودند ولی از ما مدرک قبول نکردند. فردایش پنج شنبه، زیر پل اوین همه مان را جمع کردند. یک نفر آمد و گفت کسانی که اسمشان توی لیست زندانی ها نیست و کنکوری هستند و تا به حال با خانواده تماس تلفنی نداشتند به ما ربطی ندارند. در بندهای مخصوص هستند. بروید دنبال پرونده شان در دادگاه انقلاب. رفتیم دادگاه انقلاب برای اولین با مرا به داخل دادگاه انقلاب راه می دهند . اسم دادیم. 39 نفر بودیم که بچه کنکوری داشتیم.

پروین با صلابت ادامه می دهد: بیرون از دادگاه برای کنکوری ها میزگذاشته بودند. اسم و مشخصات سهراب را پرسیدند و نوشتند. گفتند بروید کارهای مربوط به کفالت را انجام دهید. کفیل گذاشتیم. فیش حقوقی برای ده میلیون تومان کفالت. گفتند بروید فاکس زدیم امروز آزاد می شوند.

پروین دوام نمی آورد. دوباره ضجه می زند:

برایش لباس برده بودم. گفتم نکند لباس بچه ام پاره شده باشد با لباس پاره خانه نیاید.

پروین آن روز عصر برمی گردد اوین. زیلویش را از ماشین در می آورد. روی بلوک های سیمانی را فرش می کند و منتظر می نشیند تا شب، تا نیمه شب، تا اذان صبح تا صبح. سهراب نمی آید.

روز جمعه دادگاه انقلاب باز بود. رفتیم دادگاه انقلاب. گریه و زاری راه انداختم. گفتم آزادش نکردید عیبی ندارد، فقط به من بگویید سالم است یا نه. یکی از کارمندان دفتر قاضی مربوطه به من گفت: خیالت راحت باشد بچه ات سالم است. یک جوانی آن عقب نشسته بود. ناله و زاری های مرا که دید آمد جلو مشخصات سهراب را گرفت و رفت. بعد از چند دقیقه آمد و گفت : بچه شما امروز بازجویی دارد به کنکور نمی رسد. پرسیدم ، مطمئنید؟ گفت خیالتان راحت بروید خانه. گفتم من رو حرف شما استناد می کنم و می روم یادتان باشد قول دادید.

پروین در روزهای بعد دیگر آن مرد جوان را نمی بیند. سراغش را که می گیرد می گویند نماینده یک ارگانی یا جایی دیگر بوده و در دادگاه انقلاب ماموریت داشته و ماموریتش تمام شده است.

روز بعد دوباره به دفتر شعبه مربوطه در دادگاه انقلاب می روند. ده یا یازده نفر هستند که حکم آزادی بچه هایشان خورده است ولی از بچه ها خبری نیست. کنکور دانشگاه آزاد در پیش است. پروین می گوید:

در دفتر قاضی اسامی ما را گرفتند. دو نفر را برای آزادی قبول نکردند. اسامی مابقی را در کاغذی نوشتند و برای زندان اوین فاکس کردند. گفتند بروید امروز فردا ازاد می شوند. خودم دیدم که اسم سهراب را هم در کاغذ نوشت و کاغذ را فاکس کرد. دو روز منتظر ماندیم دوباره رفتیم دادگاه انقلاب از آن اسامی ، 3 نفر مانده بودند و سومی من بودم. معاون قاضی شعبه مربوطه به من گفت: بچه ات جزو فسفری هاست. گفتم یعنی چی؟ گفت: یعنی آنهایی که بانک و اتوبوس آتش می زنند. گفتم : بچه من از ادب و اخلاق و متانت در فامیل زبانزد است. شما بچه مرا نمی شناسید نباید این حرف را بزنید.

باز هم اسامی را فاکس کردند. باز هم پروین به انتظار آمدن سهراب نشست. و باز هم سهراب نیامد.

پروین ادامه می دهد: دوباره به دادگاه انقلاب رفتم. دفتردار شعبه گفت: خانم اسم بچه شما در اوین نیست. جریان آن مرد جوان نماینده آن ارگان را تعریف کردم. ما را فرستاد پیش مسئول اجرای احکام اوین. سه نفر بودیم. اولی کارتکسش گم شده بود. دومی پسوند اسمش غلط ثبت شده بود. نوبت به من که رسید گفتند نیست. گفتند شاید اسمش را درست نداده است. از روی بقیه مشخصات دنبالش گشتند در اسامی متولدین سال 68 ، در اسامی کنکوری ها، و ... هیچ جا اسمش نبود. گفتند وقتی اسمش اینجا نیست امکان دارد در بندهای مخصوص باشد. بروید پلیس امنیت.

پروین از رفتن هایش می گوید. هیچکس به او نمی گوید که اگر اسم سهراب در لیست اوین نیست پس زندانی نیست. هیچکس این را نمی گوید، نه زندانبان، نه مامور، نه معاون، نه قاضی، نه دادستان. هیچ کدام . معلوم نیست چرا هیچکدام این حرف آخر را به این مادر نمی زنند.

به پروین می گویند برود پلیس امنیت: می روم پلیس امنیت. مسئول قسمت عملیات مشخصات سهراب را به کامپیوتر می دهد. می گوید : پیش ما نیست. بیرون می ایم آنقدر گریه می کنم که مامور دم در دلش می سوزد. دوباره می رویم پیش آن مسئول می گوید بروید فلان ارگان حتما دست آنها است. دوباره بر می گردم دادگاه انقلاب پیش قاضی. دو نفر دیگر هم هستند که از بچه هایشان خبری ندارند با این تفاوت که بچه های آنها روز اول تلفن زده اند. قاضی بعد از آن دو نفر مرا صدا کرد. جریان را برایش گفتم. گفتم الان 17 روز است که از بچه ام خبری نیست. گفت پهلوی ما نیست. گفتم پس من چه کار کنم. گفت خودت برو پیدایش کن. برو پیش دادستان.

پروین دلش نمی خواهد برای دادخواهی به دادستانی مراجعه کند. یک روز تمام با خودش کلنجار می رود. آخر حس مادری پیروز می شود. دادستانی که سهل است برای یافتن سهراب تا هرجا که باشد هم می رم.

دادستان نبود. در دفتر او می نشیند. عکس سهراب را در دست دارد. زار می زند. مسئول دفتر دادستان می آید. به پروین می گوید کارش را پیگیری می کند. پروین دو ساعت در دفتر او می نشیند. مفاتیح می خواند. دعا می کند. مسئول دفتر می آید. به پروین می گوید 20 دقیقه دیگر هم به من مهلت بده. دنبال کار بچه ات هستم. نیم ساعت بعد پروین را صدا می کند.

« به من گفت بشین. نشستم. گفت بچه شما تو اوین است. حالش خوب است. برو خانه اعصابت را خرد نکن. گفتم پس چرا تلفن نزده، گفت: می گویم زنگ بزند برو خانه منتظر تلفن باش!»

پروین خوشحال و خندان بر می گردد خانه . دفتر دادستان به او گفته است بچه اش سلامت است. چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه در خانه منتظر می نشیند تا شاید این دستگاه تلفن راه ارتباطی باشد بین او و دردانه اش. این چند روز فقط عصرها با لباس های تمیز سهراب سری به اوین می زند. شاید سهراب بیاید.

شنبه دیگر بی طاقت شده است. به دادگاه انقلاب می رود. به یکی از کارمندان دفتر شعبه مربوطه می گوید که پسرش زنگ نزده. دوباره پرس و جو شروع می شود. معاون شعبه می اید و می گوید دفتر دادستانی از خود ما استعلام کرد ما به او گفتم که پسرت در اوین است. به خودت هم گفته بودیم. چرا شلوغش می کنی. پروین می گوید: به من نگفتید. مسئول دفتر شعبه می گوید نشون به او نشونی که تو راهرو ایستاده بودی. پروین می گوید خوب پس حتما من نفهمیدم. مسئول می گوید: برو خانه استراحت کن. بچه ات تو اوین خوش و خرم است و تو داره اینجا خودت را عذاب می دهی.

دوباره روز از نو روزی از نو. روز یکشنبه قبل از تولد حضرت علی پروین به دادستانی نامه می نویسد: دادستان محترم کل تهران تقاضا دارم به خاطر تولد امام علی به بچه من اجازه دهید که با ما تماس تلفنی بگیرد. خبری نمی شود.

شنبه 20 تیرماه برای چند دهمین بار می روند دادگاه انقلاب. مسئولان شعبه به کل منکر می شوند. حرفشان این است: اسم سهراب تو لیست آنها نیست. بروید آگاهی شاپور. آگاهی شاپور ؟ یکبار که رفتیم و عکس ها را دیدیم. دوباره بروید.

پروین می رود، اداره تشخیص هویت. این بار آلبوم قطورتر است. مجهول الهویه های 25 تا 30 سال. اما سهراب که 19 ساله است. چه زود بزرگ شدی سهراب. در این 25 روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود چند سال بزرگ شدی؟ پزشک قانونی تشخیص داده است که در 19 سالگی در آلبوم 25 ساله ها بگذارندت، چون در 25 خرداد تیر خورده بودی. چشمانت را باز کن سهراب! مادر به عکس تو زل زده است.


نظرات

فراست :

پسر من عزیز من تو از این دنیای فانی در حالی سفر کردی که تصور می کردی این نامردها و ناجوانمردها که دین خودشان را به دنیای دیگران فروخته اند ، راست می گویند غافل از آنکه اینها دل در گرو سرنگونی جمهوری اسلامی و بر پایی یک حکومت لائیک دارند . اینها دریوزگی و دستنشاندگی دشمن را به آقایی و استقلال ترجیح داده اند برای مال جمع کردن دست به هر کاری می زنند . اگر دارایی امروزشان کمتر از دیروز بود حق با آنهاست و اگر امروز محدودیتی در خرج کردن ندارند بدان این دزدان و جیره خوارن از خون مثل تو جوان عزیز برای رسیدن به مقاصد دنیائیشان استفاده می کنند . در روز قیامت شاهد محاکمه این فاسدین بی دین خواهیم بود. انشالله
نوروز: آقای فراست لطف کن این مقیاس صداقت را در مورد نزدیکان و عوامل کودتا مورد بررسی قرار بدی تا معلوم بشه کسایی که تا چند سال پیش یه کارمند ساده و یا یه دانشجو بودن امروز چطوری وزیر 400 میلیاردی و مدیر مسئول روزنامه های چند میلیاردی هستند تا صداقت شما نیز به محک گذاشته شود

 

عليرضا 68 :

واقعا نميدونم چي بگم ... فقط از خداي بزرگ ميخوام روح تمام شهداي در راه ازادي رو شاد كنه و هيچ وقت از گناه اين مزدورها كه به خاطره ترفيع رتبه و پول و خونه سازماني و ... حاضرن خون جوانان ما رو بريزن نبخشه ... امين

 

:

اشکام بند نمیاد ! خدایا کمکمان کن!! یا حسین مظلوم!

 

:

elahi bemiram bara dele madaret elahi bemiram bara khodet ke be in javoni rafti khoda enteghame khoneto az inha migire motmaen bash

 

manoochehr sahami :

salam be shahid sohrab aarabi emrooz sohrabe to mathare rashid tanha nist sohrabe zaman ast be to ghoal midaham az khoone sohrab laleha khahad damid sobhe sadegh nazdick ast

 

:

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو.........
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

فریاد :

در این کویر تشنه سوز / به سرابی خیره ایم/ که دعوت مادامی است/ به دروغ / سهراب/ خونت دعوتی همیشگی است /و خاک گورت خاکستری /ریخته بر شعله ی مدام جان ما/ در پیشگاه حرمت نگاهت / که خاک نمی شود هرگز / دل را چون شعله ی هزار خشم/ افروخته می داریم...22/4/88

 

آرش :

برادر شهیدم . راهت ادامه دارد.
برادر شهیدم . رایتو پس می گیرم.
برادر شهیدم گلویم از بغض شهادتت دارد می ترکد چشمانم پر از اشک است.
تو هم سن من بودی.همان اندازه که من از این دیار نکبت دیده بودم تو هم دیده بودی. برادرم قلبم آنچنان مالامال در است که گر کوه شوند تا جلوی فریادم را بگیرند آنچنان خواهم غرید که با خاک یکسان شوند.
برادرم آنچنان نفرتی سینه ام را پر کرده که هیچ آبی آتشش را خاموش نخواهد کرد.
برادرم راهت را ادامه خواهم داد..

 

:

گریه میکنم... سهراب عزیز برای تو... برای تو که بخاطر ما به خیابان آمدی و چه ناجوانمردانه بدست ماموران حکومت به شهادت رسیدی. چه بزرگی پسر! در19سالگی کاری کردی که اگر من همهء عمر برایش تلاش کنم نمیتوانم به آن برسم.کاری کردی که برای همیشه زنده بمانی در ذهن و قلب همهء ایرانیان. روزی که دور نیست درختی که با خون تو آبیاری شد به ثمر مینشیند...

 

:

KHODAYA KOMAK

 

علی :

از همان روزي که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي که فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي
زهرِ تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرد!
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد، دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت؛
اي دريغ،
آدميت بر نگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاکي، مروت، ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست
قرن «موسی چمبه» هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن يک شاخه گل،
از نگاه ساکت يک کودک بيمار،
از فغان يک قناري در قفس،
از غم يک مرد، در زنجير
ـ حتي قاتلي بر دار ـ
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي کنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست
در کويري سوت و کور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است..
فريدون مشيري

 

seid :

هرشب ستاره ای بزمین میکشند وباز
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

 

Nahid :

سهراب عزیز، هرگز فراموشت نمی توانم بکنم. به یاد تو، اسم پسرم رو سهراب خواهم گذشت.

 

ali :

خون سهراب صدها هزار سهراب را ابياری ميکند
مادر سهراب:ما همان سهراب توييم و راهش را ادامه ميدهيم
درود بر مادر دليرم

 

آریوبرزن :

سهراب رفتی با هزاران امیدوآرزو شادبودی وخوش چگونه مشود تورافراموش کرد

 

Ashena :

همسر من هم الان در اوین بازداشت موقت، بند مخوف ۲۰۹. داستان پیگیریهای این مادر، داستان من‌ام هست. اون ماه‌های اول ما رو هم همینجوری سر دوندن، اونقدر وقت کشی‌ کردن تا هر چی‌ اعتراف دلشون خواست از همسرم گرفتن. خوردش کردن. هنوز هم تو بازداشت به اصطلاح موقت، ۱۰ ماه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

:

هرچه کردم نتونستم منم یک شعر بگم یگ قصیده یک چیزی که احساسم رو بیان کنه آخه منم مادرم منم یک دختر دارم مثل سهراب عزیز دردونه مامان سهراب بدون سهراب فرزند همه این ملت است و غم و مصیبت تو غم و مصیبت همه مادرای ایرانه

 

علي :

دل شكسته ام آنشب دوباره ماتم داشت
شبي كه گريه من بوي اشك آدم داشت
صليب شعله به مژگان خيس خود مي بست
اگر خبر ز غم ما مسيح مريم داشت
نداشت مرهم سيمرغ بر تبش تسكين
چو زخم كهنه ما داغ كهنه رستم داشت
ميان دست تو و دست آب رابطه بود
در آن كوير خزان هم پلي ز شبنم داشت
به جز ترانه هجرت گلوي زخمي خاك
هر آنچه خواند غم غربت تو را كم داشت
تقديم به مادر سهراب ، تقديم به شير زني كه اتاق پسر برومندش را هميشه سبز نگاه خواهد داشت. مادر جان! دست تو را مي بوسم! ما همه پسران توئيم! آنروز كه صبح پيروزي برسد اولين كار ما تعظيم در مقابل تو خواهد بود! يا ابوالفضل كمكش كن!

 

بغض :

خدايا! كجايي پس؟!

 

سارا :

سهراب را نمي توان فراموش كرد.او سهراب ديگر تاريخ ماست.واين نام چه برازنده است براي او.ما همه از او حمايت مي كنيم وبراي صبر مادرش دعا مي كنيم..........

 

خانواده شهید :

مرگ دانه در درون خاک
مژده تولد درخت سایه گستریست
صاعقه اگر چه میزند به کوه
لاله میدمد ز دامنه
بر بلندی غرور ما
مادر سهراب بدان خون جوانت ثمر خواهد داد .همانطور که زمان انقلاب ثمر داد.

 

کاوه :

سهراب عزیزم, سلام بر تو و بر مادر بزرگوارت.
شرح دل مادرت دلم را بدرد آورد.
کاش می توانستم بعد از تو برایش کاری بکنم.
روحت شاد باد. خداوند به روحت آرامش عطا کند و به مادر بزرگوارت صبر و شکیبایی کامل.
سهراب بزرگ, همیشه اسمت در یاد و خاطر ایران و مردم ایران خواهد ماند.

 

اشرف گيلاني :


اي امان امان امان از اين همه بي اماني و بيداد...

 

:

مابرای مقابله باتاریکی شمشیرنمیکشیم نورمیافروزیم وسهراب یکی ازاین شمعهای فروزان راه ازادی است

 

parastoo :

elahi bemiram baratttt baraye madaret...bemireeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee ghateletttttttttttttttttttttttttttttttttttttt))))))))))))))))))))))))))))))))))))))):

 

مهدي :

بالاخره من نفهميدم كه سهراب بر اثر گلوله كشته شده يا در زندان پس از شكنجه؟

 

مریم.ح.ش تهران :

نمی دونم چی باید بگم ولی اینو میدونم این زجری که مسلمونهای الان می کشند در تاریخ اسلام بی سابقه بوده .
کجایی زینب ببینی رنج و مصیبتی که مادران و خواهران ما میکشند اون هم به اسم اسلام دروغین.
خدایا کمکمون کن شرمنده این مادر نباشیم!

 

فریبا :

سهراب عزیز , برادر عزیزم
شهادتت مبارک!

من نزدیک به بیست روز هست که اطلاع رسانی در شهرها و روستاها را شروع کردم. اطلاع رسانی می کنم.
تا آخرین قطره خونم, این کار ار ادامه می دهم..

یا حق

 

:

سهرابهای این مملکت زیاد است

 

:

از خودم متنفرم از این که این همه ناتوانم که هیچ کاری نمی تونم بکنم.از دنیای به این بزرگی که هیچ کی نیست که به داد دل مادرای داغدار برسه متنفرم. خدایا کجایی؟ چرا تو هم سکوت کردی؟ چرا تو هم مارا فراموش کردی؟ خدایا دارم خفه میشم از اینهمه بی کسی بی عدالتی.خدایا به مادر سهراب صبر بده.سهراب عزیز اون بالا یه سری به خدا بزن شاید به داد ما رسید. ای داد از این همه بیداد

 

آتش :

مرگ بر اين دولت مردم فريب.خدا به مادرش صبر بده.الهي مدد.

 

آرش - الف مراغه :

تسلیت مرا و خانواده مان را پذیرا باشید . خداوند صبرتان دهد

 

بهزاد :

سهراب عزیز شهادتت مبارک . امروز با مرور هر جمله ای که به نام نامی ات درین فضای غمبار مجازی خواندم گریستم . من ایرانی نیستم . اما ایران و مردمش عشق من اند . امروز سوگمندانه شاهدم که باعشق مجروح من چه نمی کنند آزمندان قداره بند . به عنوان یک انسان سوگوارم از ذبح انسانیت برپای تندیس متعفن زر و زور و تزویر . به عنوان یک همزبان افسرده ام که آرزوی قبادیانی من و تو بر باد رفته و خطیبان خشونت ورز در دری را بر پای خوکان نثار میکنند . و به عنوان یک شیعه سرافکنده ام که داد علی به بیداد اموی استحاله شد و رقیبان به نیشخند می آزارندمان ......... نمیدانم چه کنم و چه میتوانم کرد؟ فقط میگویم شهادتت مبارک ! هم زبانی از افغانستان/ کابل ( بهزاد )

 

علی گرگانی :

خدایا هرچه زودتر دست ظالم را به حق این خونهای پاکازسر این ملت کوتاه کن

 

میترا :

من برادرم را در 18 تیرماه 1387 از دست دادم .او فقط 20 سال داشت . می فهمم خانواده سهراب عزیز چه حال و روزی دارند و تا سالهای سال رنگ شادی به خود نخواهند دید.از خداوند صبر برای این خانواده داغدار و نابودی برای حکومت دیکتاتوری را خواهانم.

 

آیدین :

چراغ ظلم ظالم هرگز نمی سوزد
اگر سوزد شبی سوزد، شب دیگر نمی سوزد
.
.
.
واقعا نمی دونم چی بگم.خدا به مادر بزرگوارش صبر بده.
به نام دفاع از دین چه جنایتها که نمی کنند.

 

mahya :

آقای یا خانم فراست شرم بر تو و همفکران کج اندیشت که این طوری بر خون این جوانان به رقص ایستاده اید. شرم بر شماها که خودتونو اینطوری به نفهمی زدین.

 

نرگس :

یک جوان رعنا.یک جوان مسئول .جوانی که مادرش لحظه به لحظه رشد اورا نظاره گر بوده این چنین پرپر می کنند!
خدایا به ما کمک کن حق این مادران را بگیریم.

 

پیام :

مادرم خانم فهیمی ، برادر شهیدم سهراب
شما را بخدا قسم به من یاد بدید چه طور اشکم را بنویسم ،چه طور دردم را با شما فریاد بزنم ، وای ی ی ی ی به خون سهراب قسم چند روزی است که بخود می پیچم بغض می کنم درد دارم ، درد بی غیرتی درد بیهودگی درد تنهایی .....

 

علي :

به نظر من خون اين شهيد به گردن مير حسين موسوي است كه غير قانوني مردم را به خيا بان كشاند

 

ابی :

کودتاچیان بدانند سهراب زنده است

 

محمد :

سهراب جان برادرم:جلادان چقدر زبون بودند در برابر عظمت حرکت تو که خونت را به زمین ریختند. غافل از آن که خون تو نجات بخش درختان آزادی خواهد بود.درختانی سبز به سبزی شالی که برشانه ها و پیشانی ات بسته ای. خون تو چنان در وجود درختان تنومند آزادی اجین خواهد شد و چنان ریشه هایی خواهد داد که هیچ طوفانی دگر بار نخواه توانست آسیبی به آن برساند.
برادرم شک نکن کسانی که خونت را بر زمین ریخته اند تاوان سنگینی به برادران و خواهران غیرتمندت خواهند داد.
آهای دشمنان ملت ایران!ای کوردلان !بکشید ما را که هر قطره از خون ما می‌تواند بنیادتان را ویران کند.ننگ بر شما کوردلان

 

ایران :

در یاد مردم آزاده هرگز نخواهی مرد . مرده آن است که تو را از این دنیا پست ازاد کرد بمیرد آن که دستور کشتار می دهد و بمیرد آن که دست به کشتار می زند.
دوستت داریم. روحت شاد.

 

sorena :

تو رفتی تا جاهلان و خود فروخته گان در آرامش آزادی زندگی کند اما حیف بسیاری از ان جاهلان لایق آزادی نیستند

 

شهاب :

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا
پس تو کجاییییییییییییییییییییییییییییییییی
مگه نگفتی عادلی
مگه نگفتی یاور مظلومانی
مگه نگفتی دشمن ستمگرانی
اگه این بلاها به خاطر گناهانی هست که مرتکب شدیم، آخه این سهراب که هنوز 19 سال داشت، اون که گناهی نداشت
دیگه دارم به وجودت شک می کنم
نذار کافر از دنیا برم
نشون بده که همه چیزهایی که میگی هستی واقعا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا


....
....
....
...


-----------------------------------------------
سلام، من دوست شهابم ، حدود 8 ساعت پیش اومدم تو اتاقش دیدم افتاده رو زمین، حمله قلبی بهش دست داده بود، بردیمش بیمارستان، خدارو شکر به خیر گذشت. وقتی اومدم خونه وارد اتاقش شدم و دیدم این صفحه رو کامپیوترش بازه، ظاهراداشته این مطلب رو میخونده و یه یادداشت میذاشته که سکته میشه و از رو صندلی میفته، اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که تصمیم گرفتم کامنتش رو پست کنم.

 

سعيد :

سلام به مادر خودم سلام به روي ماه مادر همه جوانان ايرني نميدونم چه جور مطلب بنويسم چون كه اشكهايم نميزارن صفحه مونيتور رو ببينم من يك جوان 32 ساله هستم كه مادر سهراب را مادر خودم ميدونم به مادر سهراب بگين شايد امروز سهرابش نيست ولي سعيد اينجا ميخواد سر به زانوهات بزاره و براي همه عمر گريه كنه چون ميدونم دل مادر وقتي تنگه بچه اش بشه چه جوريه من الان هفت ساله كه مادرم رو نديدم و به اين خاطر به مادر سهراب ميگم مادر گل من فداي گريه هات بشم بزار من بردار سهراب باشم و براي تمام عمرم تو رو مادرم بدونم فداي گل رويه مادر خود بشم الهي ؛ مادر به خدا سوگند ميخورم انتقام سهراب و سهرابها را خواهيم گرفت به خدا خواهيم گرفت

 

محمد :

نمی دانم با چه واژه ای شروع کنم. باور کنید تقریبا 20 دقیقه است که مات و مبهوت مانده ام . در این مدت به به 30 سال پیش بازگشتم . به دوران انقلاب به رهبری خمینی کبیر . در کوچه پس کوچه ها و خیابان های شهر قم اعتراض می کردیم . شورشی خوانده می شدیم ما فرزندان آن پیر فرزانه اغتشاشگر و خرابکار و عمال روس و ... خوانده می شدیم . هر چیزی را به ما نسبت می داددند ، جز ملت؟! عده ای کشته می شدند و عده ای زخمی و ناپدید اما نه به این شدت. هرگز فکرش را هم نمیکردم، 30 سال بعد به نام همان انقلاب و همان امام ، با فرزندان این آب و خاک این گونه رفتار کنند. ای کاش آن ابرمرد قرن زنده مانده بود تا از اقتدار و هیبت اش ، این ددمنشان، همچنان بی جرات در لاک خود می ماندند تا بمیرند .

 

سبز :

دیدم شهید
گفتم کجا؟
گفتا به خون
گفتم چرا؟
گفتا به خون
گفتم بمان
خندید و رفت ...

 

:

بشکن طلسم حادثه را بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره، بسپار
تکرار کن حماسه خود، تکرار
چندان سرود سوگ، چه می خوانی؟
نتوان نشست در دل غم، نتوان
از دیده سیل اشک، چه می رانی؟
سهراب مرده راست، غمی سنگین، اما
غمی که افکند از پا، نیست
برخیز!
رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو از کیست؟

 

:

قرآن كريم مي گويد: خداوند بر دل هاي آنان مهر زده است و بر گوش هايشان و بر چشم هايشان پرده هايي ست و براي آنان است عذاب دردناك!
و اميرمومنان علي(خطاب به پرسنده اي) مي گويد: واي بر تو آيا تو مرد را با حق مي سنجي يا حق را با مرد؟
اينها را نوشتم تا بگويم آقاي فراست واي بر تو كه گويي خدا بر دل و گوش و چشم تو مهر زده است. آيا قبول مسببان اينهمه بيداد آنقدر سخت است كه تو و امثال تو هنوز هم حاضر به قبول نيستيد و به جاي باز كردن چشم و گوش خود، به آنچه سهراب و سهراب ها برايش به شهادت رسيدند تكه مي پرانيد؟؟ براستي چه كسي دينش را به دنياي ديگران فروخته است؟ امثال تو يا ما و سهراب هاي شهيدمان؟؟؟

 

Davoud az Canada :

afarin bar gheiratet Sohrab jan,enteghame khounat ra khahim gereft,sogand mikhoram.taslyat be khanevadeyeh baradar Sohrab.

 

كيميا :

آن دور دست‌ها نوري مي‌بينم، اميدي است شايد، اميدي است شايد.

 

:

سلامآقا یا خانم فراست و سلم به دوستان نوروزی/ خدایش بیامرزد یکی از بستگان بسیار معتقد و مومن که چند سالی پیش شش ماهی نزد فرزندش در کالفرنیای امریکا رفته بود پس از بازگشت با ذکر تجارب خود از این شش ماه مکرر می گفت:"نه دروغی نه بی احترامی انگار مسلمانند حیف که بهشت نمی روند"!و خدا بیامرزد سید جمال الدین اسدآبادی را که می گفت در غرب اسلام دیده ام و مسلمان نیست و اینجا مسلمان هست و مسلمانی نیست!!که اگر مسلمانی بود هم آنکه برای جمع کردن مال دست به هرکاری می زند و هم آن کارمند ساده چند سال پیش باید مورد مواخذه قرار گیرند و این ممکن نیست مگر با وجود مطبوعات،تلویزیون و رسانه های آزاد و اگر سبزیم به خدا قسم نه برای سرنگونی جمهوری اسلامی که آن را به مدد خون عزیزانمان به دست آورده ایم و با خون عزیزانمان سی سال حراست نموده ایم بلکه به جهت حضور صداقت و صراحتی است که تداوم آن را تضمین کند صداقتی که مدتی است از این جامعه رخت بر بسته است.در پایان جمله ای از امام جعفرصادق(ع) نقل به مضمون به ذهنم می رسد: آنکه به نام حمایت از خاندان ما به مردم ستم کند از ما نیست.

 

علی ستایش :

سلام به روح بزرگ سهراب؛

آری من یقین دارم آنکه ترا کشت، در پشت سر قاتل کسانی ایستاده اند که جرات و غیرت و همت ندارند و برای مقاصد دنیایی و قدرت حکومت اینقدر در گوش تیر انداز خوانده اند و او را به جنگ فرزندش فرستاده اند. ای تیر انداز آیا تو هرگز از سهراب خواستی نشان ایرانی بودن را نشانت دهد، آیا دانستی که تو سهراب پهلوان را کشتی که فرزند ایران تو ست، آری سلطان ترسو تو را به جنگ فرزندت گسیل داشته، او که برای کارزار نیامده، او که سپر و شمشیر نداشت.
آری خیلی نزدیک است که توی قاتل ناله سر دهی: خدایا من فرزند برومند خود را کشتمبا فریاد به جنگ سلطان ظالم بروی.
ای تک تیر انداز فرزند ایران را نکش و تفنگ ات را به مزدوران آورده شده از .... نشانه بگیر.

 

نسیم :

هیچ کس غم از دست دادن سهراب عزیزمان را از یاد نخواهد برد.
همگی شانه به شانه پروین ها ایستاده ایم.

 

فهيمه :

براي مادر سهراب برادر كوچك عزيزم...
حتما خداوند مهربان اشكهاي شما را مي بيند و راهي براي آرامش روح و قلبتان كه همان آزادي بيان و پيروزي موج سبز است فراهم خواهد كرد..انشاءالله مادر عزيزم صبور باشيد خدابا سهراب عزيزمان هست

 

لیلا :

حالم بده با گذشت این همه روز آروم نمی گیرم
همه ی معادلاتم به هم ریخته
بخاطر سهراب و بخاطر ندا و همه ی سهراب ها و نداهای بی گناه و مظلوم
اشکام بند نمیاد ...
خدایا کجایی؟؟؟
نمی بینمت!!!!
نه نمی بینمت!!!

 

فرم ارسال نظرات


+ قابل توجه نظردهندگان محترم

« | صفحه اول | نسخه قابل چاپ | نظر دهید | بازگشت به بالای صفحه |»

اخبار و تحليل‌هاي ارائه شده در پايگاه اطلاع رساني نوروز مواضع جبهه مشاركت ايران اسلامي نيست و مواضع اين حزب از طريق بيانيه‌ها، اطلاعيه‌ها و مصاحبه‌هاي دبيركل انتشار مي‌يابد